کارتون فرشته های مهربان - کارتن فرشته های مهریان - کارتون جدید فرشته های مهربان


راف همون طور كه داشت با دوست هاش به طرف مدرسه میرفت به عنواع عشق فكر می كرد كه رو به روشون شیطان ها نشسته بودند.فرشته ها و شیطان ها درباره ی این كه چه باید مدرسه و زمین رو به در خوایت رینا ترك كنند حرف میزنند كه یك فكری به ذهن راف رسید.راف و بقیه پرفسور ها رو صدا كردند و راف بهشون توضیح داد كه چی كار می خواد بكنه.

راف رفت به جایی كه رینا زندگی می كنه.مالاكی اول جلوشو گرفت ولی بعد رینا اومد و راف رو آورد تو.راف به رینا گفت كه میخواد بهش وفادار باشه و علاقه ای به فرشته بودن نداره چون یك انسانه.رینا هم برای اثبات حرف راف،به راف گفت كه باید مدرسه رو نابود كنه!راف اولش قبول نكرد ولی بعد از چند ثانیه قبول كرد..

راف همراه رینا به طرف مدرسه رفت.راف تو راه مدرسه یه پرواز ذهن انجام انجام داد.وقتی به بالای مدرسه رسیدند دو نفر از دوست های راف اومدند تا ببیند چه خبره و وقتی راف رو با رینا دیدند پرسیدند چه خبره.راف هم در جواب گفت كه می خواد به رینا وفادار باشه و مدرسه رو نابود كنه.در همین موقع كه راف داشت با دوست هاش بحث می كرد،سولفوس و دار و دسته ش هم از راه رسیدند و مانع كار راف شدند.راف با همه حتی دوست هاش جنگید و شروع به خراب كردن مدرسه كرد.بعد از خراب شدن مدرسه راف و رینا رفتند و همون موقع یوری داد زد:((شیرین،دیگه كافیه،همه شون رفتند.))شیرین جادوی 3 بعدی انجام داده بود برای همین هم مدرسه خراب نشده بود..

رینا همه جای خونه رو به راف نشون داد و به راف گفت كه نباید نزدیك یكی از در ها بشه.راف اون شب داشت به این فكر می كرد كه چه جوری كلید رو از رینا به دزده و وارد اون در بشه.راف،كاكس(نمی دونم اسمه دقیق اون كفش دوزك چیه،اگه شما می دونید بهم بگید)رو مامور كرد تا دنبال كلید اون در بگرده.كاكس كلید رو پیدا می كنه و راف در رو باز میكنه.راف ئارد میشه و یه قاب رو میبینه رو كه با پارچه پوشیده شده.راف اومد تا پارچه رو برداره كه مالاكی رسید.ملاكی به سمته راف پرید و پارچه ی روی قاب می افته و مالاكی عكسه خودش رو میبینه و كذشته رو به یاد میاره.مالاكی از راف خواست تا به خاطر كار هایی كه كرده اون رو ببخشه.راف قبول نكرد تا این كه مالاكی به راف گفت كه اون پدره رافه.

 

راف باور نكرد و مالاكی مجبور شد برای راف توضیح بده كه قبلا چه اتفاقی افتاده و همین موقع رینا بیدار شد.راف با مالاكی از اتاق فرار كرد.رینا با گوی شیشه ای خونه رو قفل كرد تا هیچ كس نتونه از خونه بره بیرون.مالاكی راف رو با خودش به زیر زمین برد تا معجونی درست كنه تا راف بتونه فرار كنه.رینا به طرف اتاق رفت و فهمید كه مالاكی هم همدسته راف شده،برای همین هم با گوی شیشه ای یه سری حیون رو به وجود آورد(ببخشید نمی دونم اسم حیوان ها چیه)تا به دنبال راف و مالاكی بگردند.همون طور كه مالاكی داشت معجون رو می ساخت اون حیوان ها هم داشتند خونه رو به دنبال اون ها میگشتند.معجون درست میشه و مالاكی معجون رو به طرف یكی از دیوار ها پرت كرد.دیوار خراب شد و تونلی به بیرون پیدا شد.

 

راف و مالاكی به طرف تونل دویدند و وقتی به انتهای تونل رسیدند رینا با اون حیوان ها راه رو بستند.رینا فقط كلید اتاق رو می خواست تا با اون ها كاری نداشته باشه ولی راف كلید رو نداد.رینا هم با گوی شیشه ای یه جادو به طرف راف پرت كرد.مالاكی خودشو جلو كشید و بعد از برخورد با جادو روی زمین افتاد و مرد.راف هم به سرعت با پرواز سریع از اون حا فرار كرد.

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 آذر 1389    | توسط: کارتون قدیمی    |    | نظرات()